تبليغاتX
دوستانه ها DOOSTANEHHA
 
 

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

 

خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت

 

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

 

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو یا مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

 

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو به من داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

 

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی گذاره

 

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

 

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با هم ایم

خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق هم ایم
  نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 7:44  توسط دوستانه ها  | 

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"



شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟

  نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 23:37  توسط دوستانه ها  | 

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*

  نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 23:31  توسط دوستانه ها  | 

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر که کنار پنجره شسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن! درختها حرکت می کنند"
مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن! دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند!"

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.

باران شروع شد. چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن! باران می بارد،‌ آب روی من چکید."

زوج جوان دیگر طاق نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟"

مرد مسن گفت: "ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم... امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند."

  نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 23:28  توسط دوستانه ها  | 

     دلم می خواهد یک بار دیگر کنار حوض تلاوت بنشینم وفواره های گریه را تماشا کنم . دلم می خواهد یک بار دیگر مساله مهر را از آقای محله بپرسم وکوپنهای دو رکعتی ام را بردارم و چند کیلو نماز حاجت بگیرم .

     دلم می خواهد کشوهای حافظه ام از ترانه های تنهایی پر باشد . نمازم را در تلاقی چهارراه ها بخوانم . هر وقت که خورشید مهر به وسط آیینه ها رسید ، بروم بالای ناودان ها و اذان باران بگویم .

     دلم می خواهد از صبح تا شب کنار صفحه تاریخ بنشینم و موسیقی حیات گوش بدهم و بروم از صدا و سیمای طبیعت تقاضا کنم تا سریال اول آفرینش را تکرار کنند .

      دلم می خواهد به هر کس که می رسم یک آیینه هدیه بدهم ، به هر کجا که می روم چند سایه همراهم باشند دلم می خواهد با ماهیتابه وضو بگیرم و جنس سجاده ام از کرک درناهای شبگرد باشد .

    دلم می خواهد خودم اندازه های زخمم را بگیرم و پارچه شهادتم را انتخاب کنم .

احمد عزیزی

  نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 23:22  توسط دوستانه ها  | 

گاو ماما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.

حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست؛ چون او به موهای خود ژل می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری به او گفت تصمیم بزرگی گرفته است.

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند؛ چون او با پتروس چت می کرد.

پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.

پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد؛ چون زیاد چت کرده بود.

او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت؛ ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .
ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.
قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود.
الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او اصلا حوصله مهمان ندارد.
او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.
او کلاس بالایی دارد، او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد؛ چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد،

به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

نشریه سیاسی/ فرهنگی بیداری دانشجویی شماره ۳۳، ۲۲ آبان ۸۶

  نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 23:19  توسط دوستانه ها  | 

دلمان خوش است به ...

از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است

دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد

دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای صورتش بازی کنیم


دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند


دلمان به این خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم ,


دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود


یا به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم


دلمان به لباس نویی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنیم


یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند


یا زمانی که شاگرد اول می شویم


دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا هدیه ای که می گیریم


یا به حرف های قشنگی که می شنویم


دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود


به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای


دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم کنار دریا و خوش بگذرانیم


مثلا با خنده های بی دلیل


یا سرمان را تکان بدهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی


دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران


یا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اینکه عاشق شده ایم مثلا


دلمان خوش می شود به غرق شدن در رویاهای بی سرانجام


به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم


دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ


دلمان خوش است که همه چیز رو براه است


که همه دوستمان دارند


که ما خوبیم.


چقدر حقیریم ما....


چقدر ضعیفیم ما...


دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند , آه چه زیبا


و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند


دلمان خوش است به لذت های کوتاه ... به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند


به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود


با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم


دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزدیک


دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی


و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود


چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را


روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد


دلمان خوش می شود به اینکه دور و برمان پر می شود از بچه ها


دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی


دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند


و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم


دلمان به خواب های طولانی و بیداری های کوتاه خوش است


و زمان می گذرد



************ ********



حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای


به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی و به یادمان اشک بریزد


ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید


و یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند


و فصل ها می گذرد


دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند


یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه گیاهی


دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند

روی قبر ما


و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند


و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است


و زمان باز می گذرد



************ ********



دلمان خوش است به استخوان بودن


به هیچ بودن


به خاک بودن دلمان خوش است


به مورچه ها و موش ها و مارها



************ ********



ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود


مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند


ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود


ما خیلی خوبیم ... !


و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله


و این است پایان سایه روشن...


  نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 21:47  توسط دوستانه ها  | 


1. Take a 10-30 minute walk every day and while you walk, smile. It is the ultimate anti-depressant.

1- روزانه 10 تا 30 دقیقه به قدم زدن بپردازید، و در این حین لبخند بزنید. این برترین داروی ضد افسردگی ست.

**********

2. Sit in silence for at least 10 minutes each day.

2- حداقل 10 دقیقه در روز با خود خلوت کنید.

**********

3. Buy a TiVo (DVR), tape your late night shows and get more sleep.

3- با استفاده از ویدئو برنامه های تلویزیونی آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط کنید، و خواب بیشتری کنید.

**********

4. When you wake up in the morning complete the following statement, "My purpose is to__________ _ today."

4- صبحها که از خواب بیدار می شوید این جمله را کامل و تکرار کنید: « امروز قصد دارم....»

**********

5. Live with the 3 E's -- Energy, Enthusiasm, Empathy, and the 3 F's--

Faith, Family, Friends.

5- با سه Eزندگی کنید؛ Energy(انرژی)، Enthusiasm(شوق)، Empathy(فهم و همدلی با دیگران)، و همینطور با سه Fیعنی Faith(ایمان)، Family (خانواده) و Friends(دوستان).

**********

6. Watch more G movies play more games with friends and read more books than you did in 2006.

6- امسال بیشتز از سال پیش به تماشای فیلمهای عمومی (مناسب برای تمام سنین)، بازی با دوستان و خواندن کتاب بپردازید.

**********

7. Make time to practice meditation and prayer. They provide us with daily fuel for our busy lives.

7- زمانی را به مراقبه و نیایش اختصاص دهید. اینها سوخت روزانه برای انجام زندگی پر مشغله مان را فراهم می کنند.

**********

8. Spend more time with people over the age of 70 and under the age of six.

8- با افراد بالای 70 و زیر 6 سال اوقات بیشتری صرف کنید.

**********

9. Dream more while you are awake.

9- وقت بیداری بیشتر رویا ببینید.

**********

10. Eat more foods that grow on trees and plants and eat less foods that are manufactured in plants.

10- از غذاهایی که از گیاهان و درختان بار می آیند بیشتر مصرف کنید، و ازآنها که در کارخانه ها تولید می شوند کمتر.

**********

11. Drink some green tea and plenty of water. Eat blueberries, seafood, broccoli, almonds & walnuts.

11- مقداری چای سبز و مقادیر بسیار فراوان تری آب بنوشید. ایدا اریزا (نوعی زغال اخته آبی رنگ)، غذاهای دریائی، گل کلم، بادام و گردو و خشکبار مصرف کنید.

**********

12. Try to make at least three people smile each day..

12- تلاش کنید هر روز حداقل سه نفر را به لبخند وادارید.

**********

13. Clear your clutter from your house, your car, your desk, and let new energy into your life.

13- از خانه گرفته تا داخل ماشین و روی میز کار همه را مرتب و تمیز کنید، بگذارید انرژی تازه ای وارد زندگیتان شود.

**********

14. Don't waste your precious energy on gossip, energy vampires, issues of the past, negative thoughts or things you cannot control. Instead, invest your energy in the positive present moment.

14- انرژی پرارزشتان را بر سر شایعه سازی، هیولاهای انرژی خوار، مسائل مربوط به گذشته، افکار منفی و یا آنچه بدان کنترل ندارید هدر ندهید. در عوض انرژیتان را صرف همین لحظه مثبت اکنون کنید.

**********

15. Realize that life is a school and you are here to learn, pass all your tests. Problems are simply part of the curriculum that appear and fade away like algebra class but the lessons you learn will last a lifetime.

15- این را فهم کنید که زندگی یک مدرسه است و شما اینجائید تا بیاموزید، تا همه امتحانهایتان را بگذرانید. مشکلات تنها بخشی از این دوره آموزشی اند که درست مثل کلاس درس جبر می آیند و می روند، منتها درسهائی که از این کلاس فراگرفته می شود عمری با شما باقی خواهد ماند.

**********

16. Eat breakfast like a king, lunch like a prince and dinner like a college kid with a maxed out charge card.

16- صبحانه تان را چون یک شاه، ناهارتان را چون یک شاهزاده و شام تان را چون بچه دانشگاهی ای بخورید که کارت اعتباریش ته کشیده باشد.

**********

17. Smile and laugh more. It will keep the energy vampires away.

17- بیشتر لبخند بزنید و بیشتر بخندید. این هیولاهای انرژی خوار را ازتان دور نگه خواهد داشت.

**********

18. Life isn't fair, but it's still good..

18- زندگی چندان عادلانه به نظر نمی رسد، با این حال زیباست.

**********

19. Life is too short to waste time hating anyone.

19- زندگی کوتاه تر از آنیست که وقتمان را صرف تنفر از دیگران کنیم.

**********

20. Don't take yourself so seriously. No one else does.

20- خودتان را خیلی جدی نگیرید، دیگران هم اینکار را در مورد شما نمی کنند.

  نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 4:8  توسط دوستانه ها  | 

معنای خوشبختی (داستان عاشقانه زیبا)

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. 
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. 


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. 
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. 
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. 
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. 
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. 
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. 


ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. 
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ 
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. 
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. 
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ 
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. 


مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ 
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. 
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ 
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ 
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

  نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 4:6  توسط دوستانه ها  | 

حجت الله رئوفی نیا
HOJATOLLAH RAOFINIA
کلاهبردار . شیاد . متقلب حیله گر
fraudulent . crook . swindler . hustler . rook

حجت الله رئوفی نیا یک ایرانی ساکن کشور سوئد است که از طریق تلفن و فکس افراد زیادی را سر کیسه میکند از دوستان و خوانندگان وبلاگم خواهش میکنم این پست مطلب را در وبلاگ و سایت خود منتشر کنند تا برای جستجوی بهتر در موتورهای جستجو اسم ایشان به همراه کلمه کلاهبردار نمایان شود شاید که افراد کمتری گرفتار ایشان شود. اخیرا یکی از آشنایان ما گرفتار این شخص شده است.
برای اطلاعات بیشتر از این شخصیت به لینکهای زیر حتما مراجعه بفرمایید.
 
http://iscanews.ir/fa/PrintableNewsItem.aspx?NewsItemID=151219

http://www.ebtekarnews.com/ebtekar/News.aspx?NID=23153

http://www.dastbedast.com/index.php?DISP=show&newsid=71

منبع: saeedartoon

  نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 8:52  توسط دوستانه ها  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM