|
دسته بندی زیبای انسانها از دیدگاه دکتر شریعتی
دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است : |+| نوشته شده توسط دوستانه ها در شنبه 17 بهمن1388 و ساعت 21:49 سختی ها و مشکلات زندگی واسه چیه؟؟؟
سختی ها و مشکلات زندگی واسه چیه
اينه حكمـــــــــــــــــــت خدا كه همش مي گيم :
خدايا اين همه سختي براي چي ؟؟؟
اينهمه سختي براي همين
خدايااااا شكرت |+| نوشته شده توسط دوستانه ها در پنجشنبه 15 بهمن1388 و ساعت 21:42 ماجراي عكاسباشي و پدر اجارهاي
زن و شوهر جواني که بچه دار نمي شدند براي يافتن چاره به يکي از بهترين پزشکان متخصص
پس از معاينات و آزمايش هاي مربوطه، پزشک نظر داد که متاسفانه مشکل از مرد ميباشد و تنها راه حل ممکن، بهره برداري از خدمات «پدر جايگزين» است. زن: منظورتان از پدر جايگزين چيست؟ پزشک: مردي که با دقت انتخاب مي شود تا نقش شوهر را اجرا و به بارداري خانم کمک کند. زن ترديد نشان داد لکن شوهرش بچه مي خواست و او را راضي کرد تا راه حل را بعنوان تجويز پزشک بپذيرد. چند روز بعد جواني را يافتند تا زمانيکه شوهر در خانه نباشد براي انجام وظيفه مراجعه کند. روز موعود فرا رسيد، لکن همسايه نيز عکاسي را براي گرفتن عکس از نوزاد خود خبر کرده و منتظر او بودند. از بد حادثه عکاس آدرس را اشتباهي رفته و به خانه زوج جوان رسيد و در زد. زن در را باز کرد. - سلام، براي موضوع بچه آمدم. - سلام، بفرمائيد. مشروب ميل داريد؟ - نه، متشکرم. الکل با کار من سازگاري نداره. علاوه بر اون ميخوام هرچه زودتر شروع کنم. - باشه! بريم اتاق خواب؟ - حرفي نيست، هرچند که سالن مناسب تر است؛ دو تا روي فرش، دوتا رو مبل و يکي هم تو حياط. - چند تا؟ - حداقل پنج تا. البته اگر بيشتر خواستيد حرفي نيست. عکاس در حاليکه آلبومي را از کيف خود بيرون مي آورد، ادامه داد: - مايلم نمونه کارم را نشونتون بدم. روشي را بکار مي برم که مشتريام خيلي دوست دارن.. مثلاً ببينيد اين بچه چقدر زيباست. اينکار رو تو يک پارک کردم.. وسط روز بود و مردم جمع شدن تماشا کنن. اون خانم خيلي پر توقع بود و مرتباً بهانه مي گرفت. در نهايت مجبور شدم از دو تا از دوستام کمک بگيرم. علاوه بر اون يه بچه گربه هم اونجا بود و دم و دستگاه رو گاز مي گرفت. زن بيچاره حيرت زده به سخنان گوش مي کرد. - حالا اين دوقلوها را نگاه کنين. اينبار خودي نشان دادم. مامانه همکاري تاپي کرد وظرف پنچ دقيقه کارمون رو تموم کرديم. رسيدم و با دو تا تق تق همه چيز روبراه شد و اين دوقلوهائي که مي بينيد. حيرت زن به نوعي سرگيجه تبديل شده بود و عکاس اينگونه ادامه مي داد: - در مورد اين بچه کار سخت تر بود. مامانش عصبي شده بود. بهش گفتم شما آروم باشيد تا من کار خودمو بکنم. روشو برگردوند و همه چي بخوبي و خوشي پايان يافت. چيزي نمونده بود که زن بيچاره از حال برود. طرف آلبوم را جمع کرده و گفت: - شروع کنيم؟ - هر وقت شما بگين!
- سه پايه؟ براي چي؟ - آخه وسيله کار خيلي بزرگه. بايستي بذارمش رو سه پايه و ... خانم.... خانووووووم.... کجا ميري؟ چرا فرار ميکني؟ پس بچه چي شد؟ |+| نوشته شده توسط دوستانه ها در یکشنبه 11 بهمن1388 و ساعت 8:29 همدیگر را دوست بدارید
روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند! |+| نوشته شده توسط دوستانه ها در یکشنبه 11 بهمن1388 و ساعت 8:24 صورتحساب
داستان کوتاه وزیبای صورتحساب مادر! شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند: |+| نوشته شده توسط دوستانه ها در سه شنبه 29 دی1388 و ساعت 19:51 ای عشق...
ای عشق که دستان توانایت آرزوهایم را در بند کرده اند و گرسنگی و تشنگی وجودم را تا به غرور و افتخار تعالی بخشیده اند. مگذار تا توانائی و پایداری ام از آن نان و شراب جان یابند که خود ناتوانم را می فریبد. بگذار تا گرسنگی کشم، بگذار تا جگرم از تشنگی بسوزد و بگذار تا بمیرم و نابود شوم پیش از آنکه دست برجامی برم که تو پرنکرده ای و کاسه ای که تو برکتش نبخشیده ای. |+| نوشته شده توسط دوستانه ها در سه شنبه 29 دی1388 و ساعت 19:35 واپسین لحظات ...
واپسین لحظات ...
|+| نوشته شده توسط دوستانه ها در دوشنبه 28 دی1388 و ساعت 8:10 آدمی دو قلب دارد...
آدمی دو قلب دارد !
|+| نوشته شده توسط دوستانه ها در شنبه 26 دی1388 و ساعت 8:32 روزگاری ست که خوبی خفته ست
هرچه در دنیا گنجشک و قناری هست .
با پرستو ها و کبوتر ها همه را باید یک جا به قفس انداخت . روزگاری ست که پرواز کبوتر ها در فضا ممنوع است روزگاری ست که خوبی خفته ست و بدی بیدار است . |+| نوشته شده توسط دوستانه ها در جمعه 25 دی1388 و ساعت 22:26 گپی با حافظ...
نیمه شبِ پریشب گشتم دچار كابوس
دیدم به خواب حافظ توى صف اتوبوس گفتم سلام حافظ گفتا علیك جانم گفتم كجا روى تو گفتا خودم ندانم گفتم بگیر فالى گفتا نمانده حالى گفتم چگونه اى؟ گفت در بند بى خیالى گفتم كه تازه تازه شعر و غزل چه داری؟ گفتا كه مى سرایم شعر سپید بارى گفتم ز دولت عشق، گفتا كه به پا نشد گفتم رقیب گفتا او نیز كله پا شد گفتم كجاست لیلی؟ مشغول دلربایی؟ گفتا شده ستاره در فیلم سینمایى گفتم بگو ز خالش، آن خال آتش افروز گفتا عمل نموده دیروز یا پریروز گفتم بگو زمویش، گفتا كه مِش نموده گفتم بگو ز یارش، گفتا ولش نموده گفتم چرا چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟ گفتا شدید گشته معتاد گرد و افیون گفتم كجاست جمشید؟ جام جهان نمایش گفتا: خرید قسطى تلوزیون به جایش گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه كاره؟ گفتا: شدست منشى در دفتر اداره گفتم بگو زاهد آن رهنماى منزل گفتا كه دست خود را بر دار از سر دل گفتم ز ساربان گو با كاروان غم ها گفتا آژانس دارد با تور دور دنیا گفتم بگو ز محمل یا از كجاوه یا دى گفتا پژو، دوو، بنز یا گلف نوك مدادى گفتم كه قاصدك كوآن باد صبح شرقى گفتا كه جاى خود را داده به فاكس برقى گفتم بیا ز هد هد جوییم راه چاره گفتا به جاى هد هد دیش است و ماهواره گفتم سلام ما را باد صبا كجا برد؟ گفتا به پست داده آورد یا نیاورد؟ گفتم بگو ز مشكِ آهوى دشت زنگى گفتا كه ادكلن شد در شیشه هاى رنگى گفتم سراغ دارى میخانه اى حسابى گفت آنچه بود از دم گشته چلوكبابى گفتم بیا دوتایى لب تر كنیم پنهان گفتا نمى هراسى از چوب پاسبانان؟ گفتم بلند بوده موى تو آن زمان ها گفتا به حبس بودم از ته زدند آن ها گفتم شما و زندان حافظ ما رو گرفتی؟ گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتى! (وبلاگ سید تنها) |+| نوشته شده توسط دوستانه ها در پنجشنبه 24 دی1388 و ساعت 11:33 |
|


















